لحظه آرامش

هر انسانی یه لحظه آرامش داره که باید اون لحظه رو کشف کنه. من هم لحظه آرامشم رو کشف کردم. لحظه آرامش لحظه ای نیست که انسان هیچ دردی نداشته باشه. لحظه آرامش لحظه ای است که بتونیم همه عزیزانی رو که دوست شون داریم در کنار همدیگه داشته باشیم و آرامش و خنده هاشون رو ببینیم. این لحظه آرامش منه. لحظه آرامش شما چیه؟نظر بدین...

طرز برخورد با افراديكه شما را تحقير مي كنند

واكنش نشان دادن در مقابل افرادي كه شما را خوار كرده و ارزش هـايتـان را زير سؤال مي برند، قدري دشوار و دردناك است. گاهي اوقات زخم هايي كه ...
ادامه نوشته

برنامه روزانه بهبودی

 امروزم رو در بهبودی گذروندم خدارو شکر وبالاخره به سبک زندگی روزانه که موردنیازم بود خیلی نزدیک شدم.  تابه حال به اندازه موهای سرم برنامه ریزی کردم اما هیچ وقت هیچ کدوم رو نتونستم کامل وثابت دنبال کنم واین اولین باریه که به لطف آزمون و خطا و مشورت وتراز گرفتن از خودم به برنامه ای قابل اجرا رسیدم و...

ادامه نوشته

خودت را کجا جاگذاشتی؟

احساس رضایت نمی کنیم و به دنبال آرامشی می گردیم که تصور می کنیم دستمان هم به دامانش نمی رسد. لنگ لنگان این مسیر پر پیچ و خم زندگی را طی می کنیم و به دنبال گمشده ی خود به هر دری می زنیم و از هر کسی سراغ می گیریم .  و بالاخره وقتی به گمشده ی خودمان نمی رسیم دوباره احساس اضطراب، تنهایی و افسردگی به سراغمان می آید.و...

ادامه نوشته

روشن بینی

تا حالا دقت كرديد به زندگي چقدر جدي و يكطرفه نگاه مي كنيم ؟! چقدر مطمئنيم كه اونچه كه فكر مي كنيم و مي بينيم صد درصد درسته ؟ چقدر جدي براي افكارمون مي جنگيم (افكاري كه بعدا مي فهميم گاهي غلط هستن ) ... گاهي چيزي رو صددرصد درست مي دونستيم و بعد از ماهها جنگيدن بهمون ثابت شد كه درست نبوده !!! ولي "صددرصد" "اطمينان" داشتن ؟؟؟؟ چرا يك درصد احتمال غلط بودنش رو نداديم ؟

با اين نوع نگاه به دنيا (نگاه عقل كل بودن و اطمينان بيجا به افكار و نگاهمون ) چقدر فرصت رشد و تغيير و بدست آوردن موقعيت ها و امكانات جديد رو از خودمون  گرفتيم ؟!

روشن بيني يعني مقابله با اين اطمينان بي جا به ذهن و جلوي بدبيني و يك دندگي خودمون رو گرفتن ... يعني در مقابل هر اطميناني در مورد طرز فكرمون جاي يك درصد خطا ، يا وجود راهي متفاوت يا بهتر رو كنار بذاري ، يعني اگه به چيزي جديد يا مخالف افكارت برخوردي دست از "نهههههه " قاطعت برداري و يه "شايد ممكن باشه " ، "شايد درست باشه "  توي ذهنت جا بدي ...

اينها كه مي گم حرف خالي نيست ، يه نوع نگاهه كه بايد تمرينش كرد ... هر جا كه مچ خودم رو گرفتم كه اخمامو دادم تو هم و دارم واسه طرز نگاهم مي جنگم ، يه شايد رو به ذهنم راه دادم و عاقلانه به حرفهاي طرف مقابلم گوش دادم ، مشورت كردم و بعد تصميم گرفتم كه چه كنم ...

اعلام عجز

امروز به دوستی برخورد کردم که از مشکلاتش برام گفت ... سعی کردم آرومش کنم ، آگاهش کنم و اشتباهاتش رو ببینه ولی اون هیچ چیز ندید و نشنید ... علت این بود که اونقدر نیاز داشت با وجود اشتباهش تأییدش کنم و اونقدر نیاز داشت که چیزی رو که می خواد از من بشنوه که چیزی رو که می گفتم نمی شنید ... تقصیر همه رو تو مشکلاتش پیدا می کرد ، همه مقصر بودن الا ... خودش

برای اینکه پا توی جاده بهبودی بذاریم باید اعلام کنیم که خسته ایم ... ولی اینهمه آدم خسته دور و برمون هستن ! می بینیم کسانی رو که تا سرحد مرگ با مشکلاتشون پیش میرن ، حتی عده ای خودکشی می کنن ... این اعلام ما با غرغر های همیشگی چه فرقی داره ؟!آیا اعلام خستگی کافیه؟ ... ما باید بپذیریم که در مقابل این نوع زندگی کردن ناتوانیم ... باید دست از جنگ بیهوده و احساس عقل کلی برداریم ... وقتی می گم ناتوان و خسته ام یعنی با تمام وجودم نمی خوام نا آرام و ناشاد و شکست خورده زندگی کنم ... با تمام وجود ... دستامو بالا می برم ... می پذیرم که برای تغییر این شرایط هر کاری لازمه انجام بدم ...

مشکل من عمری این بوده که آگاهی داشتم ، ولی عملکردی به دنبال نداشته ... امروز اگه می خوام وارد این مسیر  بشم باید عملا کارهایی انجام بدم ...

شاید اولینش این باشه که به مشکلم پی ببرم ... دست از انکار بردارم و قبول کنم مشکلاتم چقدر عمیقن و تسلیم بشم به رهنمودهای کسی که مسیر رو پیش از من رفته ... یه راهنما ...

برای شروع مسیر باید دست از "منیت" برداری ... دست از عقل کل بودن برداری ... دست از خودمحوری برداری ... باید بپذیری "من" شکست خوردم ... باید بپذیری "من" کم آوردم ... باید بپذیری اداره ی زندگی از دست "من" خارج شده ... باید بپذیری نقشه ها و روش های "من" برای خوشبختی و آرامشم جواب نداده ... پس حالا دست از من ، من کردن بر می دارم ... گوشهام رو باز می کنم و شنیدن رو تمرین می کنم ... به گفته ی راهنما ، حتی اگه مطابق میل "من" نباشه اعتماد می کنم و گوش میدم ... فکر کردن رو تمرین می کنم ... باید دست از " منیت " بر دارم .

اقرار به ناتوانی در مقابل مشکلاتی که خودم برای خودم به وجود آوردم و اقرار به اینکه اداره ی زندگیم از دستم خارج شده و هیچ چیز اونطور که دلم می خواد نیست نیاز به فکری باز داره ... باید دست از خاله زنک بازی و مقصر دونستن زمین و زمون بردارم و تصمیم بگیرم همه چیز رو تغییر بدم ... همین ! این شروع مسیریه به نام مسیر بهبودی ...

نترسید ! همه ی اینا که گفتم رو قرار نیست فردا صبح عملی کنید ! این مسئله طی یه فرآیند و کم کم  در طول مسیر اتفاق خواهد افتاد ... فقط کافیه از فردا گوش دادن رو تمرین کنید ...

نارضایتی

خیلی از  ما در اکثر مواقع در حالی به سر می بریم که احساس نارضایتی داریم ... نارضایتی از خودمون ، اطرافیانمون ، شرایطمون ،  آب و هوا ، جامعه ، زندگی و ... ولی چرا ؟! این احساس نارضایتی از کجا میاد ؟

تجربه من بهم میگه هر وقت که پذیرش نداشته باشم یعنی در حال نارضایتی هستم ! هر وقت دنیای بیرون رو همونطور که هست نپذیرم و دائم به فکر تغییر همه چیز و همه کس باشم (چون عموما زورم به خیلی چیزها نمی رسه که تغییرشون بدم ) ناراضی ام ! هر وقت احساس کنم خدا دستش بنده و من باید نقش خدا رو بازی کنم  ولی زورم به بنده ها و دنیاش نمی رسه ناراضی ام ...

یه وقتایی هم هست که خودم رو اونطور که هستم نپذیرفتم ... اصطلاحا فروتنی ندارم ... وقتایی که خودم رو دوست ندارم ... اون موقع هم هست که انواع نارضایتی به سراغم میاد ... چرا من قشنگ تر نیستم ، چرا عصبانی شدم ، چرا هیشکی منو دوس نداره ، چرا صدام مث شادمهر نیست ، چرا چشمای سیبل کن رو ندارم ، چرا رقص مایکل رو ندارم ، چرا پول بیل گیتس رو ندارم ... و نارضایتی نارضایتی نارضایتی ...

راه حل اینه که چشمامو باز کنم ... من همینم که هستم ... می تونم تلاش کنم و بهتر بشم ، می تونم موفق ، شاد و خوشبخت بشم ولی الان در این لحظه من همینم که هستم !

دنیا هم همینه که هست ... مردم رو با خوبی ها و بدیهاشون می پذیرم ... شاید روزی عوض بشن ... شاید روزی بهتر بشن ... شاید روزی بتونم رو همشون تأثیر بذارم ... ولی امروز و الان دنیا همینه که ست ...

با پذیرفتن درون و بیرونم به همون صورت که هست ناگهان یه آرامش رو احساس می کنم ... می تونم دنیای واقعی رو ببینم بدون اینکه دنبال دنیای خیالیم باشم ... می تونم از الانم لذت ببرم به جای اینکه به فکر اینده ای باشم که قراره اونطور بشه که من می خوام .

حالا وقتشه خودمو دوست داشتم باشم ... حتی می تونم عاشق خودم بشم ...

همه ی اینها رو نوشتم چون هفته ی گذشته با هدیه دادن چند تا کادو کوچیک به خودم دیدم که چقدر این هفته احساسای خوبی رو دارم تجربه می کنم ... دیدم خودم رو چقدر بیشتر دوست دارم ... به این نتیجه رسیدم که باید با خودم بیشتر رفاقت کنم ... باید به خودم بیشتر هدیه بدم ... باید با خودم مهربونتر باشم ... باید از خودم راضی باشم .